کافه - یکم
چند ماهی می شود که دارم در مورد ایده ی جدیدم برای یک داستان کوتاه فکر می کنم. تصمیم گرفته ام از اینجا به عنوان پیش نویس استفاده کنم. هر چه به ذهنم برسد اینجا خواهم نوشت. از پشت صحنه و مواد خام و اتود و طرح و خلاصه همه چیز.
ایده هایی هم در مورد تکنیک داستان نویسی و همچنین فرم داستان به ذهنم می رسد که آنها را هم می خواهم اینجا بنویسم. تنها چیزی که نگرانم می کند این است که وقتی این جا چیزی می نویسم، خیلی راحت نیستم. رودربایستی دارم. انگار کسی دارد این نوشته ها را می خواند. باید راحت باشم. اصلاً دلیل این که برگشته ام و دارم اینجا توی این یکی وبلاگ می نویسم این است که هیچ کس اینجا را نمی خواند. خودم هستم و خودم.
هرچه می خواهی بنویس. منست سیبمن کنتار شیسرامشنسیرت مشس کستعغخثصق ذدوزطظ رکشسنتیابح کشکض جضهثق ت ر8 4393غ4 خ3بذام بمش مشنتبرا
خوب الان بهتر شد.
داستان قرار است در مورد مردی باشد که ساکن ملبورن استرالیا است. فعلاً اسمش را می گذاریم کیومرث. کل داستان در صبح یک روز یکشنبه اتفاق می افتد: بیدار شدن، دوش گرفتن، آماده شده، سوار ماشین شدن و رانندگی تا میانه ی راه مقصد. به غیر از کیومرث، دو شخصیت مهم دیگر درست می کنیم: سایه و شیرین.
سایه همسایه ی پشتی خانه ی کیومرث است. بعد از این که این شخصیت را پرداخت کردم، متوجه شباهتش با زن اثیری داستان بوف کور شدم. بنابراین باید مواظب باشیم بیش از حد به زن اثیری شبیه نشود. سایه می تواند وجود خارجی نداشته باشد، بلکه زاییده ی ذهن کیومرث باشد (نماد مرگ).
شیرین زاده و بزرگ شده ی فرانسه است از پدری ایرانی و مادری فرانسوی. اخیراً به ملبورن مهاجرت کرده و با کیومرث آشنا شده است. مهربان، سرزنده و باطراوت (نماد زندگی).
سال هاست که کیومرث با سایه رابطه دارد. این رابطه حتی بعد از آشنایی او با شیرین ادامه پیدا می کند. شیرین به کیومرث نزدیک و نزدیک تر می شود. به او پیشنهاد می کند با هم زندگی کنند. اما کیومرث در انتخاب بین سایه و شیرین مردد است. صبح روزی که داستان آغاز می شود، قرار است کیومرث جواب نهایی خود را اعلام کند: اگر راس ساعت دوازده به کافه ای که با شیرین قرار گذاشته برود به معنی جواب مثبت است. اگر نرود دیگر هیچ وقت نخواهد رفت.
در اثنای اتفاقات صبح یکشنبه، خاطراتی از روابط کیومرث با دو زن داستان مرور می شود.
تا اینجا.
ایده هایی هم در مورد تکنیک داستان نویسی و همچنین فرم داستان به ذهنم می رسد که آنها را هم می خواهم اینجا بنویسم. تنها چیزی که نگرانم می کند این است که وقتی این جا چیزی می نویسم، خیلی راحت نیستم. رودربایستی دارم. انگار کسی دارد این نوشته ها را می خواند. باید راحت باشم. اصلاً دلیل این که برگشته ام و دارم اینجا توی این یکی وبلاگ می نویسم این است که هیچ کس اینجا را نمی خواند. خودم هستم و خودم.
هرچه می خواهی بنویس. منست سیبمن کنتار شیسرامشنسیرت مشس کستعغخثصق ذدوزطظ رکشسنتیابح کشکض جضهثق ت ر8 4393غ4 خ3بذام بمش مشنتبرا
خوب الان بهتر شد.
داستان قرار است در مورد مردی باشد که ساکن ملبورن استرالیا است. فعلاً اسمش را می گذاریم کیومرث. کل داستان در صبح یک روز یکشنبه اتفاق می افتد: بیدار شدن، دوش گرفتن، آماده شده، سوار ماشین شدن و رانندگی تا میانه ی راه مقصد. به غیر از کیومرث، دو شخصیت مهم دیگر درست می کنیم: سایه و شیرین.
سایه همسایه ی پشتی خانه ی کیومرث است. بعد از این که این شخصیت را پرداخت کردم، متوجه شباهتش با زن اثیری داستان بوف کور شدم. بنابراین باید مواظب باشیم بیش از حد به زن اثیری شبیه نشود. سایه می تواند وجود خارجی نداشته باشد، بلکه زاییده ی ذهن کیومرث باشد (نماد مرگ).
شیرین زاده و بزرگ شده ی فرانسه است از پدری ایرانی و مادری فرانسوی. اخیراً به ملبورن مهاجرت کرده و با کیومرث آشنا شده است. مهربان، سرزنده و باطراوت (نماد زندگی).
سال هاست که کیومرث با سایه رابطه دارد. این رابطه حتی بعد از آشنایی او با شیرین ادامه پیدا می کند. شیرین به کیومرث نزدیک و نزدیک تر می شود. به او پیشنهاد می کند با هم زندگی کنند. اما کیومرث در انتخاب بین سایه و شیرین مردد است. صبح روزی که داستان آغاز می شود، قرار است کیومرث جواب نهایی خود را اعلام کند: اگر راس ساعت دوازده به کافه ای که با شیرین قرار گذاشته برود به معنی جواب مثبت است. اگر نرود دیگر هیچ وقت نخواهد رفت.
در اثنای اتفاقات صبح یکشنبه، خاطراتی از روابط کیومرث با دو زن داستان مرور می شود.
تا اینجا.


2 نظر:
"...وبلاگ بشدت دچار خود سانسوری است"
توسط
ناشناس, در
1:01 AM
فکر کنم منم جز هیچکسم :دی
البته اشکالی بر خواننده وارد نیست، نویسنده تنبل (به خدا نمی خواستم بگم تنبل، ولی چیز دیگه ای نیومد!) شده.
توسط
Khalil, در
1:11 AM
ارسال يک نظر
اشتراک در نظرات پيام [Atom]
<< صفحه اصلی