عرض حال

چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۵

كسي آهنگ فرزين نداره؟

تو فيلم "نان، عشق موتور هزار" يه جايي پسربسيجيه با يكي از بچه هاي Second of Khordad Boy’s (اشكان) دعواش شده بود و بعد از اينكه يه مشتي به پسره القابي مثل غرب زده و ليبرال و جاسوس استكبار و امپرياليست و ... داد، برگشت به دوستش گفت: "مي دوني چيه، اين فحش ها دل آدم رو خنك نمي كنه" و يهو از دور با فرياد به اشكان گفت :"ازگل بچه قرتي، مادر ...، ...".
از بس كه اين موسيقي ها و كليپ هاي جديد هم لوس آنجلسي و هم داخلي جفنگ شدن، هر چي محترمانه نقد و بررسي كني و ارزيابي و ريشه يابي و چيزاي ديگه يابي كني و هي مثل آدم باشخصيت ها بگي فرومايه ان، كم مايه ان، بي مايه ان و ... دلت خنك نمي شه. اخيراً دربدر دنبال مجموعه ي كارهاي معين، ليلا فروهر و فرزين افتادم. بازم جمله ي هميشگي خدا آخر و عاقبتمون رو بخير كنه!

یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۵

حلول ماه مبارك

پرزيدنت بوش فرارسيدن ماه مبارك رمضان را به تمامي مسلمانان جهان شادباش گفت!!! چند وقت پيش (بعد از نامه ي احمدي نژاد به بوش) ملت مي گفتن بوش به احمدي نژاد SMS زده و گفته : <حاجي، خدا خيرت بده واسه نماز صبح يه تك زنگ بزن بيدارم كن>، فكر مي كردم جوكه! ولي مثل اينكه يه جورايي يه چيزايي شده! نه؟

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵

انتحار اجباري

اگه كامپيوتر شما دقيقاً روز 11 سپتامبر منفجر بشه چي فكر مي كنين؟
اگه ويروسي كه عمليات تخريب رو شروع كرده اسمش ya hosein باشه چي؟
اما بالاخره بعد از يك هفته تروريسم رو در نطفه (system32) خفه كردم.
بزودي با دست پر (يا دل پر) برمي گردم ...

پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۵

چه فيزيولوژی باحالی

ديشب فيلم Frida اثر Julie Taymor با بازی و تهيه کنندگی Salma Hayek رو ديدم. اين فيلم در مورد زندگی يک نقاش مکزيکی به نام Frida Kahlo و شوهرش Diego Rivera است ويه جاهايی داستان فيلم با زندگی Trotsky مربوط می شه. اگه امکان ديدنش رو داشتين حتماً ببينيدش.
اما يکی از نکات جالبی که تو فيلم بود و من می خوام بهش اشاره کنم، شخصيت شوهره يعنی ديه گو (با بازی Alfred Molina) و رفتارش در مواجهه با زن ها است. تو يه مطلبی که چند پست قبل تر در مورد تبليغات شبکه های ماهواره ای نوشته بودم، اشاره به فيلم بر باد رفته و شخصيت رت باتلر کرده بودم. شخصيتی که برای من (و اونهايی که با من فيلم رو می ديدن) خيلی جالب بود. شخصيت ديه گو هم در اين فيلم از نظر من شخصيت مردانه و جذابی بود. الان فکر می کنم وجه مشترک اين دو شخصيت (و البته بعضی آدم های بزرگ مثل تولستوی) داشتن رابطه با زنان متعدد و عدم پايبندی به يک (و يا حتی چند) زن باشه:
... در ابتدای رابطه ی (عاشقانه ی) بين فريدا و ديه گو، وقتی ديه گو پيشنهاد ازدواج می ده، فريدا می گه تو به من وفادار نمی مونی. ديه گو مظلومانه و صادقانه در جواب می گه يه پزشکی به من گفته تو از لحاظ فيزيولوژی يه جوری هستی که نمی تونی به هيچ کی وفادار بمونی. و فريدا در جواب می گه چه تشخيص آسونی! ...
بقيه اش رو نمی گم تا فيلم رو ببينين و (hopefully) لذت ببرين.

سه‌شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵

بازار سياه

تصور من از چيزی به نام بازار سياه هميشه در حال تغيير و تحول بوده. يه زمانی که بچه بودم تصويری که تو ذهنم داشتم عبارت بود از چند تا آدم بدبخت (از ما آدم های عادی بدبخت تر) که دور از چشم مأموران قانون دنبال فروش غيرقانونی کالا و بدست آوردن يه لقمه نون هستن. بعد که بزرگتر شدم فهميدم بعضی چيزهای گرون هم می فروشند، مثل داروهايی که قيمتش سر به فلک می زنه. مدتها پيش يه بار رفته بودم مولوی بازار حيوان ها را ببينم. يه پسر جوونی با يه پرايد و دو تا سگ تو ماشينش اومد گفت چی می خوای؟ گفتم چی داری؟ گفت هر چی بخوای. گفتم منظورت از هر چی بخوای همين دوتا سگه؟ گفت هر چی گفتی برات ميارم. فکر کردم لاف می زنه. بعداً يکی از دوستام گفت تو همشهری خونده يه خانواده ی اشرافی شمال تهران، برای باغ بزرگ خونه شون از بازار مولوی دوتا زرافه خريدن!
چند وقت پيش (تو دوره ی آموزشی سربازی) فرمانده کل نمايندگان ولايت فقيه در نيروهای مسلح (شايد هم عنوانش يک کمی فرق می کرد) در جلسه ای برای ما در مورد انرژی هسته ای صحبت می کرد. در مورد تکنولوژی دستگاه های سانتريفيوژ اورانيوم پرسيديم متخصصان ايرانی چطور به اين تکنولوژی رسيدن. گفت: چند تا دستگاه سانتريفيوژ از بازار سياه خريديم!!!، با مهندسی معکوس به دانش لازم رسيديم. در ادامه صحبت هاش هم يه جايی گفت که لازم نيست آمريکا و اروپايی ها از غنی سازی اورانيوم و آب سنگين ما که خودمان اعلام می کنيم برای اهداف نظامی نيست بترسند، اگر قرار باشد خبری باشد، بايد از کلاهک های هسته ای که چند وقت پيش در بازار سياه به فروش رسيد بترسند! بعد از فروپاشی اتحاد جماهير شوروی تعدادی از کلاهک های هسته ای موجود در انباری در اوکراين ناپديد می شه و در بازار سياه بفروش می رسه.
اين رو داشته باشيد در کنار اينکه در تمام طول مدت 8 ساله جنگ ايران و عراق شبانه روز خمپاره و توپ و موشک و هزار تا چيز ديگر مثل باران بر سر طرفين می باريد، در حاليکه ايران در تمام اين مدت بخاطر تحريم، حتی يک فشنگ نيز بطور رسمی خريداری نکرد. تمام خوراک تسليحات ايران در اين جنگ 8 ساله از يک جا تأمين می شد: بازار سياه. که من در بلبشوی اخبار مربوط به سعيد امامی يادم نيست کجا خواندم يکی از کسانی که خريد تسليحات را برای ايران انجام می داد سعيد امامی بود.
جالبه! اخيراً اين احساس بهم دست داده که فقط ده درصد از کالاهای موجود در بازار سياه در بازارهای قانونی هم پيدا می شه. شايد اصلاً تمام قوانين بين المللی و مللی و ايالتی و ولايتی و هرچی قانون تو هرجای دنيا نوشته شده و هر چی سازمان و نهاد وجود داره، از سازمان ملل بگير تا پاسگاه شماره 2 يکی از دهات جنوب شرقی جيبوتی، همه اش برای آدمای بی عرضه و فسقليه. واسه آدمايی که خيلی راحت تن به قانون ميدن.
من که خودم وقتی می بينم يه نفر توی يه صفی جلو ميزنه همش فکر می کنم الان آسمون به زمين می رسه. ديدی چيکار کرد؟ کار غير قانونی؟!!! واااااااااااااااااای!

دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵

دکوپاژ

مطلب پنجم از سررسيد نامه: شعر سپيد

دکوپاژ
نور شب خواب قرمز اتاق
می ريزد بر سرت
همچون روح يک گل سرخ
و سرازير می شود بر موهايت و شانه هايت
چشمانی که خواب آلودست با تمام برق حيات
و تصوير مژگان تابناکی را می نماياند
انگشتان ماورائی
که ورای آنها شفاف است
و چون چوب جادوگر قصه ها
هر لحظه آماده ی جادو
افسون
و لبانی که در پوست خود نمی گنجند
از شدت تب
و هميشه نگران
از هيچ چيز
و لبخندی که می شکوفد لب ها را
و حيرتی که می شکافد لبخند را
و بوسه ای که می شکند حيرت را
چقدر تو زيبايی!

پاييز 81