عرض حال

چهارشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۶

بازی وبلاگ

بهترین پست من از نظر خودم شبکه خبر هستش. من هم از شیلا، فرناز و یاسمن دعوت می کنم. متن پست مورد علاقه ی خودم رو در پایین آوردم تا زحمت کلیک کردن رو هم به خودتون ندید:

شبکه خبر

امروز صبح تو اخبار ساعت 9:30 شبکه خبر يه چيزی شنيدم که همينجور ذهنم رو مشغول کرده. مضمون خبر اين بود که يک جوان ايرانی (که متأسفانه اسمش رو درست نشنيدم) می خواد در حمايت از مظلومان لبنانی و فلسطينی و همچنين حق استفاده از انرژی صلح آميز هسته ای 2700 کيلومتر اسکيت کنه! نه 2، نه 27، نه 270، بلکه 2700 کيلومتر! ماشاالله به اين اراده ها و خوشا به اين سعادت ها. تبارک الله و تقبل الله! ولی ما چی؟ واقعاً من و شما چيکار کرديم؟ چيکار می خوايم بکنيم؟ هيچ وقت شده يه کدوم از ماها در جواب اين همه جنايت و زورگويی حداقل يه 2 کيلومتر اسکيت کرده باشيم؟ يا لااقل يه فريزبی ای، يا حتی بومرنگی؟ ما کی می خوايم به خودمون بيايم؟ نکنه خدای نکرده، نعوذبالله دچار سنت املاء شده بشيم!
ولی ای کاش اين برادر دلاور و بزرگوار لااقل اعلام می کرد از اين 2700 کيلومتر، چند کيلومترش برای لبنانه، چندتاش برای فلسطين و چندتاش برای حقه (منظور همان حق مسلم ماست) تا يه آدم کم سعادتی مثل من اين همه ذهنش مشغول نشه. از صبح تا حالا با خودم ميگم: «يعنی چندتاش مال فلسطينه؟ 950 تا, و اگه 1180 تاش رو بذاريم برا لبنان، 570 تا برا حق می مونه, نه احتمالاً لبنان 1030تا و حق 720, ولی آخه بيروت تأسيسات زيربنايی براش نمونده. ما می تونيم يه کمی حق رو به تعويق بندازيم. خوب پس ميشه ...».
از اونجايی که می دونم نشستيد اين عدد ها رو جمع زديد ببينيد من درست کار کردم يا نه, می شه فهميد که شما هم برادرهای علاقمند و مخلصی هستيد. بنابراين می تونيد بعنوان تمرين تمام حالات بهينه رو بدست بياريد [ر.ک. εψιλον]. (راهنمايی: مشتق را برابر صفر قرار دهيد و ...)

بعدالتحریر: یادم رفت بگم که فکر نکنید همینجوری خودم پریدم تو بازی، من به دعوت فروغ عزیز اومده بودم.

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶

آرامش در حضور دیگران


تقدیم به علی دهقانیان

آخرین چیزی که در آخرین لحظات هوشیاری قبل از خواب سه شنبه شب به ذهنم رسید این بود که فردا چهارشنبه است و من چهارشنبه ها را دوست دارم. با این فکر و فکر اینکه فردا هیچ کاری ندارم و می توانم حسابی بخوابم، افکارم محو و سپس قطع شد و بخواب رفتم ...
آهنگ Fur Elise بتهون را با پیانو می زنم. جمعیت بیشماری مشتاقانه و با عشق گوش می دهند و تشویق می کنند. از نگاه همه حاضرین تحسین می بارد که ناگهان دختری از میان جمعیت بلند می شود و با صدای بلند می گوید: «استاد! مگر شما سپورید؟ !». سکوت محض بر همه جا حاکم می شود. همه به او نگاه می کنند و او ادامه می دهد «چرا مثل سپورها این آهنگ را اجرا می کنید؟». همهمه ای در جمعیت شروع می شود و کم کم زیاد می شود. همه با تعجب و پرسش مرا نگاه می کنند. برای اینکه بی اساس بودن حرف آن دختر را به همه نشان دهم دوباره با انرژی مضاعفی شروع به نواختن همان آهنگ کردم و این بار روی کلاویوهای پیانو می کوبیدم تا بگویم مگر کری؟ این کجایش عیب دارد؟ ناگهان متوجه شدم صدای پیانو دقیقاً مثل صدای آشغالانس (آلارم ماشین جمع آوری زباله شهرداری) است. شرمنده و دستپاچه برگشتم تا به حضار بگویم که اصلاً جای نگرانی نیست! مشکل کوچکی پیش آمده که بزودی توسط همکارانم مرتفع خواهد شد، که متوجه شدم پیانو خودبخود در حال اجرای ادامه آهنگ با همان صدای بوقی آشغالانس است و تازه صدایش بلندتر و بلندتر می شود. حضار عصبانی بودند و دختر با پوزخند نگاه می کرد و صدا آنقدر بلند شد که از خواب پریدم و با اندکی تاخیر متوجه شدم که صدای آشغالانس از بیرون می آید و باعث شده من بیدار شوم و خبری هم از صحنه و تماشاچی و آن لولوی آدم ضایع کن نیست. رفتم یک لیوان آب خوردم و برگشتم تا بخوابم که دیدم ساعت شش و ده دقیق است. با خودم گفتم هنوز خیلی وقت مانده تا بخوابم و الان راحت و بی سرخر به ...
صدایی عجیب و نامفهوم در یک بلندگو که کاملاً چسبیده به دهان گوینده بود از خواب بیدارم کرد. به ساعت کنار تخت نگاهی انداختم: عقربه ها به حالت محو و خواب آلودی پنج دقیقه به هفت را نشان می داد. فقط کسی مثل من که هر روز این صدا را می شنود می تواند کلمات فروشنده دوره گرد را تشخیص دهد: «سبزی آش، سبزی تازه، سبزی خورشت، سبزی بدو بیا آش». با الهام از پلنگ صورتی بدون اینکه بیدار شوم دستم را به سمت بالشی که مخصوص همین کار است می فرستم تا آن را بردارد و روی سرم بگذارد تا صدا به گوشم نرسد. سبزی آش، بدو بیا، حتماً باید بدوی، نمی شود راه بروی، چرا سبزی آش؟ خوب خود آش را بیاند بفروشند؟ ...
ساعتها خواب آش سبزی را می بینم ولی هر کار میکنم نمی توانم بخورم. بالاخره دختر عموی یکی از دوستانم را می بینم که می گوید برایم آش سبزی آورده. می گوید: «زود بخور دستم دارد می سوزد». می بینم دو تا دستش را کنار هم گذاشته و توی آنها آش سبزی ریخته و در حالیکه بخار از آن بلند می شود، آن را به صورتم نزدیک می کند و می گوید بخور. می خواهم بپرسم چرا عطر و بو ندارد که صدای زنگ خانه را می شنوم. می پرسم: «بروم در را باز کنم؟». می گوید: «دستم دارد می سوزد، اول بخور بعد برو». ولی زنگ متناوباً و بی وقفه بصدا درمی آید و نمی گذارد راحت باشم. به او می گویم: «خواهش می کنم، به جان بهمن (پسر عموی او و دوست من) همین جا باش من 2 ثانیه در را باز می کنم و برمی گردم». آخرین ضربه ی صدای زنگ آنچنان قوی است که از خواب می پرم و بعد از ده پانزده ثانیه که تازه می فهمم من کجا هستم و الآن کی است و آن صداهای زنگ در خواب چه بودند، می روم و گوشی هایفن رو برداشته می پرسم: «بله؟». می گوید مأمور پست است. کلید در را برمی دارم و می روم دم در. پیرمردی با موتور لکنته می گوید :«ببخشید! آدرس مال همسایه بغلی شما بود، اشتباه شده. ولی حالا که زحمت کشیدید آمدید دم در عیدی ما را هم بدهید». بدون اینکه فکر کنم کدام عید و چه مناسبتی، دست می کنم توی جیبم که می بینم جیب ندارم اصلاً. شلوارک پوشیده ام. می گویم: «باشد طلبت». در را بستم و رفتم برای ادامه ی خواب. با کلیدهای توی مشتم افتادم روی تخت. ساعت یک تک زنگ ظریف زد که فکر کردم ساعت باید هشت باشد. دوباره چشم هایم داشت گرم خواب می شد که صدای روشن شدن موتور پستچی، گاز دادن و دور شدنش را شنیدم. نفهمیدم بخاطر دور شدن موتور صدای آن محو می شد یا بخاطر بخواب فرو رفتن من ...
صدای مردی به مراتب نخراشده تر از صدای مرد سبزی فروش با بلندگویی مشخصاً قوی تر از بلندگوی او از خواب بیدارم کرد. صدای این مرد را که فریاد می زد: «رادیات کهنه، باطری کهنه، یخچال کهنه، رادیو، ضبط، تلویزیون، لباس شوری کهنه، می خریم» از صدای پدرم بهتر می شناختم. با خودم کلنجار می رفتم که بروم به او تذکر بدهم یا نه. کلنجارم خیلی طول کشید. بالاخره به او گفتم: «لامسب این ساعت روز که تو می آیی مگر خانم های خانه دار رادیاتور بیاورند به تو بفروشند. چرا بعد از ظهرها نمی آیی؟ در ضمن مگر توی محله ی ما چند تا رادیاتور کهنه هست که تو هر روز می آیی سراغ آنها؟ اصلاً چقدر سود از این محله گیرت می آید تا من همین الآن دوبرابرش را به تو بدهم و بروی و دیگر پیدایت نشود؟ ببینم اصلاٌ تو با این رادیاتورهای کهنه چکار می کنی؟» ...
ناگهان صدای «نون خشکیه، نون خشکی، نون خشک داری بردار بیار. نمکیه نمکی» از انتهای کوچه به گوش رسید و به سرعت سر و کله ی نون خشکی پیدا شد. عجب بزن بهادر قلچماقی بود! تا رسید سر دعوا پرید که مرا بزند که ناگهان صدای آلارم ماشین مأمورهای بازیافت (happy birthday to you) از سر دیگر کوچه توجه ما را به آن طرف جلب کرد. یک ماشین نیسان بود که یک زن راننده و دو زن دیگر که از دو طرف آن آویزان بودند با لباس های فرم زرد رنگ و کلاه های زرد و نارنجی به سرعت به طرف ما می آمد و به ما که رسید مانند اتومبیل گنگسترها با گرد و خاک و تلاطم زیاد یک ضرب پارک زد. راننده پیاده شد و با دو مأمور دیگر که از پشت می آمدند به طرف ما حرکت کردند. به ما که رسیدند خیلی جدی و خشک پرسیدند: «خوب؟». من گفتم: «خوب چی؟». راننده گفت: «بی خود طفره نرو، زود بگو چی شده!» و من شکوائیه ی خود را مفصلاً برای آنها شرح دادم. حین توضیحاتم، یک وانت میوه فروش در حالیکه با سرعت شصت هفتاد کیلومتر در ساعت در حال رد شدن بود در بلندگوی فوق مدرن خود فریاد می زد: «هلو، هلو، هلو، هلو، انجیریه، انجیریه، هلو، هلو، هلو، هلو، ...». و انتهای جمله ی او دیگر محو شده بود. آنقدر سریع از کنار ما رد شد که پدیده ی داپلر نیز در صدای او بوجود آمد. من برگشتم و به مأمور بازیافت گفتم: «خانم کلانتر، شما که پشت ستاره ی طلایی تان قلبی از طلا دارید، خودتان قضاوت کنید! آخر کدام خانم خانه دار می تواند پس از شنیدن صدای این میوه فروش در کمتر از 2/1 ثانیه با پول و زنبیل خود به کوچه آمده این وانت را متوقف کرده و از او خرید کند؟ غیر از این است که این حضرات قصد آزار اهالی را دارند؟». مأموران بازیافت چند قدم دور شدند و سه تایی با یکدیگر پچ پچ کنان به مشورت پرداختند و خیلی سریع به نتیجه رسیدند. برگشتند و به نمکی و رادیاتوری چشمکی زدند. آنها مرا محکم گرفتند و راننده بازیافت که تعجب و هراس مرا دید برای رفع ابهام گفت: «شما باید بازیافت شوید!» و من از ترس شروع به داد و هوار کردم. نمکی شروع کرد به فحش دادن به من. فحش های بسیار بسیار زشت! با خودم گفتم من که دارم مسلماً خواب می بینم، اما این فحش های نشسته آخر چه ربطی به ضمیر ناخودآگاه من دارد؟ من بعضی از این فحش ها را حتی تا الآن نشنیده بودم، این ها از کجا آمدند؟ صدای فحش ها و فریادهای تهدیدآمیز آنقدر بلند شد که از خواب پریدم و متوجه شدم در خانه ی یکی از همسایه ها دعوای خانوادگی پیش آمده است. دو برادر و دو عمو و یک پدر افتاده بودند به جان یکدیگر و با فریاد و فحش آنها بیدار شده بودم. از سر لج می خواستم دوباره بخوابم که صدای دزدگیر اتومبیلی که روبروی خانه ما پارک بود بلند شد. صدایی که مطمئناً از صدای آژیر بانک هم بلندتر است. مقاومت بی فایده بود! باید می رفتم دستشویی برای شستن صورت و رفتم.
...
شب، سر میز شام بودیم که ناگهان یادم به یکی از خواب های دیشب افتاد. به زنم گفتم: «دیشب خواب عجیبی دیدم که هر چه فکر می کنم دلیلی برایش پیدا نمی کنم». زنم با لبخندی از روی مهربانی گفت: «خوب؟». گفتم: «خواب دیدم نصف شب یک کامیون پر از مرغ های گوشتی آمده توی کوچه و بعد از کلی گاز دادن و دود کردن و سروته کردن، جلوی خانه ی بغلی پارک کرده. موتور کامیون را روشن گذاشته و سر و صدای مرغ ها کوچه را برداشته بود. راننده و همراه او داشتند با مرد همسایه روبرویی صحبت می کردند و کارگری در حال بردن قفس های پر از مرغ به داخل خانه ی همسایه بود». از اول خواب که داشتم تعریف می کردم زنم می خندید و به این جا که رسیدم دیگر از خنده نمی توانست سر جای خودش بنشیند. بلند شده بود و دستش را روی دلش گرفته و می خندید. من با تعجب نگاه می کردم. وقتی خنده اجازه ی حرف زدن به او داد، گفت: «اینها که توی خواب نبود! دیشب ساعت سه ی نصف شب همین اتفاق افتاد. واقعاً یادت نیست؟ فکر کردی خواب می دیدی؟ بابا خودت می خواستی زنگ بزنی 110»!
---------------------------------
تصویر فوق از اینجا برداشته شده و 50% کوچک شده است.

سه‌شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۶

بخشی از یکی از مقالاتم



نمی دونم برای شما هم پیش اومده که یهو یاد یه کار خیلی خیلی زشت، یه سوتی خیلی نافرم یا یه حرف نسنجیده و ضایعی که در بدترین جا ازتون سر زده باشه بیفتین یا نه. ولی واقعاً امیدوارم پیش نیومده باشه و نیاد، چون یکی از گندترین احساس های ممکنه.
به نظر من تنها اصطلاحی که میتونه حق مطلب رو در این مورد ادا کنه «گه زدن» هست. باید به نحوه بیان و تلفظش هم دقت کافی کنید. با انرژی و استرس بسیار زیاد بر روی حرف «گ» و سپس خروج کامل تمام هوای ریه ها در حرف «ه» (پیشنهاد می کنم همین الان چند بار این تلفظ رو تمرین کنید، چون بالاخره یه روزی به کار هرکسی میاد). اما چون استفاده از این اصطلاح چندان مناسب فضای یه بحث علمی نیست، از اصطلاح جایگزین جدیدی استفاده می کنم: «رفتار گوارشی». در ادامه بخش هایی از یه مقاله ای رو که قبلاً در این زمینه نوشتم براتون میارم [1].

...
خود شخص بنده البته در این زمینه ید طولایی داشته و البته شاهکارهایی را هم در تاریخ رفتارهای گوارشی به ثبت رسانیده ام. و این در حالیست که برخی دیگر از شاهکارهای اینجانب بعدها رو خواهد شد و به ثبت خواهد رسید، درست مانند جنایتها و فجایع بزرگ دیکتاتورها و جنایتکاران تاریخ که همواره در زمان خودشان مسکوت می ماند. اما بی شک آیندگان از شاهکارهای اینجانب به شهادت تاریخ آگاه خواهند شد.
در مورد این رفتارهای گوارشی اوج تراژدی زمانی شکل می گیرد که متوجه می شوید هیچ نوع اقدامی نمی تواند کوچکترین تخفیفی در ماجرا ایجاد نماید، و علی ای حال هرگونه اقدامی از جانب شما به مثابه اسکی نمودن در آن تلقی خواهد شد. در این مواقع باید متوجه باشید که دست بردن در آن و برهم زدن آن ممکن است عواقب وخیم تری ببار آورد. در چنین وضعیت هایی خود را در یک باتلاق گوارشی تصور کنید، تنها کار مفیدی که می توانید انجام دهید سوت زدن می باشد.
ممکن است گاهی این توهم برای شما پیش آید که «خوشبختانه تمام خاطرات اینچنینی من مربوط به گذشته ی خیلی دور می باشد و آن هم مربوط به یک دوره ی خاص، یعنی مدتهاست که چنین رفتار گوارشی از من سر نزده است!». در این جا باید یک هشدار بسیار جدی به خواننده بدهم و آن اینکه دقیقاً این تصور نشانه ی بسیار خطرناکیست، چرا که حاکی از آنست که عنقریب رفتاری گوارشی بیاد ماندنی از شما سر خواهد زد. باید اضافه کنم که دانستن این واقعیت به شما کمکی در زمینه ی پیشگیری از وقوع آن نخواهد کرد، چرا که این سرنوشت محتوم شماست. و از این روست که هنگامی که از ابن ریحان بیرونی (فرزند خلف ابوریحان بیرونی) پرسیدند: «استاد! شما که نمی توانید از وقوع رفتار گوارشی پیشگیری کنید، پیش بینی آن به چه کارتان می آید؟» وی در پاسخ می فرماید: «این را بدانم و برینم بهتر است یا ندانم و برینم؟».
...
برخی از عالمان حوزه رفتارشناسی گوارشی کارهای جدید بینارشته ای با دیدگاه های هنری، روانشناسی، جامعه شناسی، سیاسی و ... ارائه نموده اند و البته فعالیت های پژوهشی در این حوزه ها هنوز در ابتدای راه بوده و سعی بسیار می باید تا شناخت عمیق و دقیق در این حوزه ها بدست آید. بعنوان نمونه می توان به کار ارزشمند یکی از اساتید برجسته روانشناسی رنگها در زمینه ی رفتارگوارشی اشاره نمود که از دیدگاه رنگ شناسی، رفتارهای گوارشی را به گروه های رنگی مختلف تقسیم نموده، خصوصیات هر کدام را بطور دقیق بر می شمرد.

...

____________________
[1] باید بعرض علاقمندان این رشته برسانم بزودی شروع به تحریر کتابی به نام «رفتارشناسی گوارشی و تکامل اکوسیستم» خواهم نمودو بحث های کاملی در این زمینه را که خارج از حوصله ی این مقاله است در آن خواهم آورد.

جمعه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۶

شباهت


چندی پیش از دوستی شنیدم که برخی شبکه های فارسی زبان ماهواره ای، مهستی خواننده ی فقید ایرانی را «ادیت پیاف» ایران خوانده اند. اولین واکنش من به این خبر بیان این جمله بود: «یا مهستی را نمی شناسم، یا ادیت پیاف را، یا هیچکدام را». دیروز در حالیکه هنوز در حیرت این خبر بودم، یک ایمیل از یکی از دوستان عزیز دریافت کردم که حاوی لینکی بود به صفحه ای از نیویورک تایمز. عنوان مطلب این صفحه چنین چیزی بود: «محسن نامجو، باب دیلن ایران». ابتدا از تحیر و تعجب شروع کردم. ناگهان پرندگانی آوازخوان در مداری مدور بر فراز سرم به پرواز درآمدند. پس از تحیر و تعجب به تألم رسیدم. در اوج تألم به ناگاه متوجه شدم که اشتباه شده، باید تأمل می نمودم نه تألم. شکر خدا که پس از تأمل در این دو تشبیه ظریف بالاخره به وجه شبه آنها پی بردم. سپس با اتکاء بر این وجه شبه به دنبال شباهت های دیگری در خیل خوانندگان ایرانی و غربی پرداختم. و در این تفحص چه نتایج جالب توجهی که عایدم نشد! دریافتم که بدون شک هر کسی که بر این وجه شبه واقف باشد، در اولین نگاه بلادرنگ سیاوش قمشی را «پاواروتی ایران»[1] خواهد یافت. و مسلماً از این رهگذر خواهیم داشت: استاد شجریان «لینکین پارک ایران»، شکیلا «شکیرای ایران»، شهره «ماریا کری ایران»، جواد یساری «التون جان ایران»، مرحوم ایرج بسطامی «لئونارد کوهن ایران»، مرحومه سوسن «جودی لاندن ایران» و قص علی هذا.

والصلاة و السلام علی سیدنا و نبینا و مولانا و مقتدانا.

_______________________
[1] روحش شاد.

چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۶

اگر امروز بود چه می نوشت؟



سورچی چند فحش آب نکشیده بزبان ترکی و روسی داد. صدای شلاقش بلند شد. گاری بلرزه افتاد: «یع تو یو دو شومات. سکین آروادین.» به اسبها تکرار میکرد: «گحبه»، باز صدای شلاق بلند شد و گاری حرکت کرد. صدای زنگ گردن اسبها، تکان اثاثیه، صدای چرخ گاری و دعا خواندن مسافرین هیاهوی غیر مشخصی تولید کرده بود. صدای صلوات از همه گاری ها بلند شده بود. گاریهای دیگر با جار و جنجال از جلو و عقب گاری یوزباشی حرکت میکردند.
علویه با صورت غضبناک برگشت به جوان صاحب پرده گفت: «- آقا موچول! واسیه شوم بچه ها چی گرفتی؟
«- هیچی، پول پیش من نبود، نون تو سفره هس.
«- اونجا در دکون، شامی کباب درس کرده بودن بوش به بچه ها خورده دلشون خواسه. مگم نگفتم شامی بخری؟
«- پول که پیش من نیس.
«- هوم! جیگرت واسیه پول لک زده. آرد تو دهنت بود بمن بگی؟ مگه «پاده» هفت شاهی بهت ندادم چکار کردی؟
«- خودت گفتی برای سینیه زینت پیه بز و نشاسته بگیرم، جیران خانوم هم تربت سید شهدا داد سنار هم شیره خریدم وانگهی از صبح تا شوم من جون میکنم، آخرش هم هیچی عایدم نمیشه.
«- اوهو! خوشم باشه حالا با من یکی بدو میکنی، رو بمن یراق میشی؟ معلوم میشه زیر دمت خار خسک درآورده... نگذار دهنمو واز کنم.
آقا موچول پاهای سرما زده خودش را از توی گیوه خیش در آورد نشان داد «- آخه مگه بمن وعده نکرده بوی برام یه جفت جوارب پشمی بگیری. پس چطور شد؟
علویه عوض جواب دستش را بلند کرد زد تو سر زینت که با رنگ بر افروخته که و که سرفۀ خشک میکرد و مثل اینکه همه را مخاطب قرار داد گفت: «- الاهی این ذلیل مرده ها بزمین گرم بخورن که جونمو بلبم رسوندن (ته گاری را نشان داد) ببین اون بچه نصف توه، از اون یاد بگیر. الاهی درد و بلاش بخوره تو کاسیه سرت.»
بچه ته گاری با صورت زرد، رنگ دمپختک بر و بر به آنها خیره نگاه میکرد، زینت سادات و خواهر کوچکش طلعت سادات که شکم باد کرده و پلکهای سرخ داشتند بگریه افتادند.
ننه حبیب که صورت درازی مثل صورت اسب داشت و خال گوشتی که رویش مو در آورده بود روی شقیقه اش دیده میشد، همینطور که انگشتر عقیق را دور انگشتش میگردانید گفت: «- خواهر حالا عیبی نداره. من دو سه تا گل شامی کباب خریدم با هم قاتق نونمون میکنیم. خدا رو خوش نمیاد این بچه سیدارو اینجور میچزونی!
...

علویه خانم اولین داستان مجموعه ی «علویه خانم (و ولنگاری)» اثر صادق هدایته. چند روز پیش مجموعه ی نسبتاً کاملی از آثار هدایت رو جایی دیدم و این کتاب رو که قبلاً نخونده بودم امانت گرفتم.
علویه خانم داستان زن میانسالیه که بهمراه چهارنفر دیگه (که تا آخر داستان هم نسبت واقعی اونا با همدیگه معلوم نمیشه) بهمراه یه کاروان زیارتی دارن از تهران به مشهد میرن. این چهار نفر عبارتند از: دو کودک به نامهای زینت سادات و طلعت سادات (طبق ادعای علویه بچه های اون هستن)، یک نوجوان به نام عصمت سادات (گاهی دختر علویه، گاهی عروس وی و گاهی دختر سر راهی) و آقا موچول (نوجوان یا تازه جوانیه که گاهی پسر علویه است و گاهی داماد وی). علویه که خودش رو سیده معرفی میکنه و زنیست مقدس مآب، علاوه بر واداشتن آقاموچول به پرده داری (پرده مذهبی واقعه عاشورا) خودش هم به صیغه ی مردان مختلف بخصوص زائران مشهد در میاد. از هر چیزی نهایت سوء استفاده رو میکنه، از بچه ها، از همسفران، از سیادتش و غیره. دعوای هوشمندانه ی علویه با آقاموچول در مورد شامی کباب و دروغش در مورد هوس بچه ها به شامی کباب (بچه هایی که غیر از فحش و کتک از اون فقط نون خالی گیرشون میاد) و توسری دقیقی که به زینت میزنه همه برای اینه که خبر داره همسفرش ننه حبیب شامی داره و با این کارا میخواد اون رو هم تلکه کنه.
زبان محاوره ها در این داستان صرفنظر از ارزش ادبی، ارزش زبان شناختی هم داره. بسیاری از اصطلاحات مورد استفاده ی شخصیت های قصه برای من تازگی داشت.
بعد از اینکه این داستان رو خوندم، در مورد صادق هدایت و آثار ادبیش چند تا نکته به ذهنم میرسه:
فکر کنم بیشتر اونایی که آثار هدایت رو خوندن موافق باشن که همه ی آثارش در حد بوف کور نیستن. در کنار شاهکارهایی مثل بوف کور و سه قطره خون آثار ضعیف تری هم (از نظر ادبی) مثل علویه خانم و یا توپ مرواری داره. مثلاً به بخش زیر توجه کنید:

چند دقیقه قافله ایست کرد. فاونس بادی جلوی گاری را روشن کردند. یک فانوس بادی هم در داخل گاری به سقف آویزان کردند. دوباره سرو صدا و ناله چوب بلند شد. سایه های دراز از دنبالش کشیده میشدند.
ماه کنار آسمان تنها و گوشه نشین، بشکل داس نقره ای بود و بنظر میآمد که با لبخند سردش انتظار مرگ زمین را می کشد و با چهره ای غمگین به اعمال چرکین مردم زمین مینگرد.
وقتی که کاروان ایست میکرد، صدای سوزناک چرخ گاری خفه میشد.
بعد از دور مثل هزارپا ...

به نظر من، استفاده از کلمات صریح در یه داستان (یا فیلم) برای القای یک احساس، نشون دهنده ی یه ضعف ابتداییه. مثلاٌ برای توصیف یه صحنه وحشتناک نباید گفت «در آن لحظه منظره ی بسیار وحشتناکی پیش چشمانم ظاهر شد، از ترس داشتم قالب تهی میکردم، اضطراب و ترس در فضای آنجا موج میزد ...» این کار مثل اینه که توی یه صحنه ی وحشتناک در یه فیلم سینمایی، پایین تصویر بصورت زیرنویس بنویسی «این صحنه بسیار ترسناک است، لطفاً جیغ بزنید!». تو داستان باید فقط هر چی هست بگی، همونطور که دوربین فیلمبرداری فقط هر چی هست رو نشون میده و بیننده از خود صحنه حس ترس رو میگیره نه از توضیحات بیجای مولف بصورت زیرنویس. اگرچه مثال هایی که زدم یه کم افراطیه، ولی اونجایی که هدایت نگاه ماه به زمین رو توصیف میکنه و در مورد اعمال چرکین مردم و صدای سوزناک چرخ گاری صحبت میکنه همین ضعف (نه به تابلویی مثال هایی که زدم) رو داره.
یه نمونه دیگه رو ملاحظه کنید:
در هر منزلی که قافله لنگ میکرد، علویه بعد از کسب اجازه یوزباشی، به آقا موچول اشاره میکرد، فوراً هر پنج نفر بلند میشدند، دم امامزاده یا سقاخانه و یا کاروانسرا محل مناسبی پیدا میکردند، و پرده ای که با خودشان داشتند باز میکردند. آقا موچول مامور توضیحات مجالس روی پرده بود و هرجا گیر میکرد علویه باو نهیب میزد و اشتباهاتش رو درست میکرد، عصمت سادات برای سیاهی لشکر و دو بچه بعنوان کتک خورده و مخصوصاً برای مجلس گرم کنی بودند. بچه ها مثل دو طفلان مسلم گردنشان را کج میگرفتند، و علویه وقت بزنگاه آنها را نیشگان میگرفت و از صدای ناله و زاری آنها تماشاچیان بگریه میافتادند.
...
پرده از مجلس عید غدیر خم شروه میشد. عید قربان و نزول گوسفند از آسمان، صحرای کربلا، جنگ علی اکبر، جنگ ابوالفضل، حمله نهرالقمه، بازار شام، تخت یزید، ظهور مختار، خولی، سگ چهار چشم، پل صراط، جهنم، بهشت، غرفه مسلمین و غیره ... همۀ این مجالس تاثیر مخصوصی در تماشاچیان میکرد، زیرا یک تکه از افکار و هستی خودشان را روی پرده می دیدند، یک نوع احساس همدردی و یگانگی فکری همه آنها را بهم مربوط میساخت.
روی این پرده سرتاسر عقاید، ایده آل و محرک مردم نقش شده بود، و بتدریج که باز میشد بمنزلۀ آینه ای بود که تنها عقاید ماورای طبیعی خود را میدیدند که مطابق محیط و احتیاجات خودشان درست کرده بودند، بلکه یکجور انعکاس، یک آینه ای بود که تمام وجو معنوی آنها رویش نقش بسته بود.

به بعد از جمله ی همه ی این مجالس تاثیر مخصوصی در تماشاچیان میکرد دقت کنید، من انتظار داشتم این توضیحات مشروح و مبسوط رو توی نقدهای روانشناختی/جامعه شناختی/نشانه شناختی این اثر بخونم، نه توی خود اثر. به نظر من اینکه توضیحات اینچنینی توی داستان بیاری و به خواننده اجازه ندی خودش برداشت کنه نه تنها زور گفتن به مخاطب و کم شعور دونستن اونه، بلکه از تعریف کردن آخر داستان (و یا فیلم) هم بدتره (دیدین بعضی آدمای ضد حال میان هی آخر فیلم رو تعریف میکنن؟).

با این وجود دو تا نکته هست که باعث میشن هنوز هم هدایت رو نویسنده بزرگ و بسیار بزرگی بدونم، بلکه همین آثار (ضعیف تر)ش رو هم آثار ارزشمندی بحساب بیارم:
اول اینکه بسیاری از آثار هدایت ازقبیل همین «علویه خانم» و «حاجی آقا» صرفنظر از ارزش های ادبی، آینه های بسیار حساس و ریزبین و درشت نمای وضعیت فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی ایران در زمان حیات هدایت هستن. اهمیت و ارزش این موضوع زمانی بیشتر روشن میشه که فکر کنیم میشه این کارکرد آینه وار رو در مورد زمان حاضر هم صادق دونست. به نظر من بسیاری از رذائل اخلاقی و فرهنگی مطروحه توسط هدایت در جامعه زمان خودش، کمابیش در جامعه عصر ما هم وجود دارن.
دوم اینکه صرفنظر از آثار ماندگار هدایت مانند بوف کور، همین آثار ضعیف تر رو هم با دونستن اینکه تا اون زمان چه آثار داستان نویسی ای در ادب فارسی وجود داشته، میشه کارهای بزرگی دونست.

سه‌شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۶

کسانی که هستم