عرض حال

شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۵

اجباری

فکر می کنم بعد از مطلبی که امروز پست می کنم يک وقفه ی پنج يا شش هفته ای در بروز کردن وبلاگ پيش بياد. احتمالاً مطلب بعدی رو آخرای شهريور پست می کنم. اگرچه بيشتر چيزها تو اين مملکت دلائل کشکی دارند، ولی اين يکی دليل آشی داره! فردا دوره ی مقدس آش خوری رو شروع می کنم و البته يادآوری می کنم که هنوز آش پشت پا هم نپختيم. در انتها خاطر نشان می کنم معمولاً آقايون از مقارن شدن سربازی با دوره ی جنگ حس خوبی ندارند، ولی من هيچ نگرانی (از بابت جنگ ايران در سرزمين لبنان) ندارم، جاءالحق و زهق الباطل، ان باطل کان زهوقا.

بدون عنوان

مطلب سوم از سررسيدنامه : ايضاً
بدون عنوان
شعر می گوييم
حرف می زنيم
شعر نو می گوييم
حرف نو می زنيم
اما حرف های کهنه مان را چه کنيم؟
نکند خدای نکرده روی دستمان باد کند!
مثلاً می خواهم چيزی به تو بگويم،
«دوستت دارم»؟
بله دوستت که دارم و اين خود حديثی کهنه است
اما
از آن کهنه تر کفش من است
که حکايتی است گفتنی
با آن پارگی نگفتنی!
و از اين دو کهنه تر
روپوش
مدرسه
خواهر
بهار 82

خانه به دوش

مطلب دوم از سررسيدنامه : شعر سپيد
خانه به دوش
خانه ها،
افسانه ها
و تکاپويی ديرين برای کاشانه
جاودانه
آهای! حلزون پير لعنتی
دلت را خوش کرده ای که چه؟
که چنين خرامان می روی؟
انگار نه انگار که راه سنجاقک را بسته ای
لا اقل راه را برای چلچه ها باز کن
که نه چون تو خانه ای هميشه مهيا دارند
و نه مثل لاک پشت
دوستان مرغابی
تا بر تکه چوبی آويزان
به سرمنزل موعود برسد
تو، تو، تو
هرگاه ديدی قصه ات به سر رسيد
باز بهانه بگير که
کلاغ بيچاره به خانه اش نرسيد
زمستان 81

پنجشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۵

خانه ی پدری

چهار سال پيش به من خبر دادند که برای خونمون مشتری پيدا شده و هفته ی بعدش شنيدم که خونه فروش رفت. اولش منم مثل بقيه اعضای خونه خوشحال شدم. چون همه مون فکر می کرديم با پولش چه کارهايی که نميشه انجام داد.
هنوز مدرسه نمی رفتم که ساخت اين خونه تموم شد و رفتيم توش ساکن شديم. زمينش مال مادرم بود (از زمين های ارثی) و پدرم هر چی هنر و پول داشت توش خرج کرده بود. 720 متر مساحت، دو تا حياط خيلی بزرگ با دوتا باغچه قشنگ که نمونه باغچه بزرگه رو هنوز نديدم. اتاق های خونه اونقدر پنجره داشتن که از لحظه ی طلوع آفتاب تا آخرين لحظه غروب همه جای خونه کاملاً روشن بود. من از زمانی که خوندن و نوشتن بلد نبودم تا زمانی که به دانشگاه رفتم توی همين خونه زندگی کرده بودم و فکر می کردم مبداء محورهای مختصات دنيا تو حياط ماست. پنج سال بعد از ورود من به دانشگاه به من خبر دادند که برای خونمون مشتری پيدا شده و هفته ی بعدش شنيدم که خونه فروش رفت.
اولين باری که بعد از فروش خونه به شهرمون برگشتم، خونه ی جديد رو به سختی پيدا کردم. در طول راه همش به خونه قبلی فکر می کردم. بعد از اين خونه جديد دو تا خونه ی ديگه هم عوض کرديم، ولی من هر بار به همون خونه ی اولی فکر می کردم. تمام خاطرات کودکی و نوجوانی من با خاطره همون خونه گره خورده. تصويری که از پدر و مادرم دارم، تصوير خواهرم و خاطره ی برادرهام همش تو يکی از گوشه های همون خونه است.
توی پنج سال اخير شايد دو سه بار بيشتر به شهرمون نرفتم که آخريش دو سال پيش بود. الان دو سالی مي شه که پدر و مادرم رو هم نديدم و تقريباً از بقيه اعضای خونه هم جدا شدم. برادرام رو گاهی می بينم. چهره جديد برادرام رو به رسميت نمی شناسم. هربار که می بينمشون کلی تغيير کردن، ولی بعد از خداحافظی همون چهره ای که توی خونه اول داشتن تو ذهنم نقش می بنده. از بچه های محله، از دوستای مدرسه و از دوستای متفرقه گاه گداری يه خبری بهم می رسه. تقريباً ميشه گفت همش اخبار ناجوره. بيشترش خبر اعتياده و بعضی هاش خبر طلاق، دزدی و موادفروشی و ... و اونايی هم که هيچ کدوم از اينا نيستن مشغول دست و پا زدن واسه ی تهيه قسط وام هايی که باهاش يه ضبط و پخش سی دی خريدن هستن. بدترين خبر آخرين خبری بود که شنيدم. يه پسری رو می شناختم به اسم حسين. شاگرد حسين عليزاده بود و زمانی که تو جشنواره ی موسيقی ... روی سن با چشم های بسته و گردن کج و بقيه حرکات فرم عليزاده تار می زد، من بدون وقفه اشک می ريختم. مطمئنم داورهايی که بدون درنگ مقام اول بخش تکنوازی جشنواره رو براش ثبت کردن کمتر تو عمرشون شبيه اين موسيقی رو شنيده بودن. و وقتی هفته پيش شنيدم که: «از تو جوب جمعش کردن، صبح تا شب داره هروئين می زنه. چند وقت پيش يه ماشين زد بهش و تموم استخوناش رو خورد کرد و الان با پول ديه اش مواد گير مياره،اگه اون پول هم تموم بشه می ميره» هيچ حرفی نمی تونستم بزنم. همش به نوا و نهفتی فکر می کردم که همه رو تو سالن ميخکوب کرده بود و مطمئناً خيلی ها نفس هم نمی کشيدن...
ديشب دوباره خواب ديدم تو همون خونه هستم و ميدونستم قراره دزد بياد. يه چاقو آماده کرده بودم که دزد اومد و من توی درگيری چاقو خوردم و اون هيچيش نشد. بعد همه ی اعضای خونه اومدن، با قيافه های مربوط به همون دوره... بقيش درست يادم نمياد.
الان يادم اومد زمانی که تو اون خونه بوديم يه بار واقعاً دزد اومد خونمون. من راهنمايی بودم. نصف شب با داد و فرياد بابام بيدار شدم و فهميدم بابام با صدای دزدها بيدار شده و بعد از يه درگيری مختصر دزدها که سه نفر بودن در رفته بودن. ولی هيچ چی ندزديده بودن. توی اون خونه هيچ اتفاق بدی برامون نمی افتاد. هشت سال جنگ، هشت سال بمب و موشک و راکت و حمله هوايی و زمينی، دقيقاً هر روز، به مدت هشت سال. و فقط يه بار شيشه های پنجره ها شکست. همين.
بعضی وقتا فکر می کنم اگه اون خونه رو نفروخته بوديم من هيچ وقت نمی تونستم از خوانوادم جدا بشم، اگرچه ظاهراً دليل جدا شدن من ربطی به اون خونه نداره. بعضی وقتا فکر می کنم تغيير چهره ی اعضای خوانوادم-پير شدن پدر و مادرم و بزرگ شدن برادرهام- بعد از فروختن اون خونه اتفاق افتاد. شايد اگه اون خونه رو نمی فروختيم همه دوستام معتاد نمی شدن. همه بچه محلامون مواد فروش نمی شدن. بچه های مدرسه مون خودکشی نمی کردن. و حسين بيچاره -که مطمئناً هنوز حسين عليزاده اون رو بخوبی می شناسه- الان هم در کنار استاد بود.
ولی تجربه ثابت کرده که زمان هيچ وقت برنمی گرده! و اين وقايع همينطور پيش می رن، همونطور که روزی که خونه رو فروختيم داره از ما دورتر و دورتر ميشه. و الان دارم به اين فکر می کنم که کاش حداقل روزی که اون خونه رو دارن تخريب می کنن، من اونجا باشم و خراب شدن تمام گذشته های دست نيافتنی رو مثل خراب شدن سينما پاراديزو به آخر داستان اون خونه اضافه کنم.

شنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۵

طرح ادبی

امروز بعد از اينکه چندتا شماره روزنامه شرق رو چندبار از اول تا آخر دقيق خوندم (چقدر هم اخيراً اشتباه داره), از زور بيکاری رفتم هر چی کاغذ پاره و دفتر کهنه داشتم رو زير و رو کردم. يه دفترهايی هستند (معمولاً از نوع سررسيد و معمولاً سررسيدهای شرکت های ساختمانی) که وقتی ورق می زنی خلاصه ی يک دروه ی طولانی از زندگيت, از سرت ميگذره (منظورم دفتر خاطرات روزانه نيست, چون خاطرات آگاهانه نوشته می شه و وقتی هم می خونيش احساس می کنی نويسنده از حضور خواننده آگاهه. ولی وقتی اين يادداشت ها رو می خونی (اسمش رو می ذارم سررسيدنامه) انگار داری تو زندگی کسی سرک می کشی بدون اينکه اون متوجه حضور تو باشه). ممکنه تو يه صفحه، پنج شش تا يادداشت که هر کدوم يه جمله ی خيلی کوتاست رو ببينی و هر کدومش چند روز اتفاق رو بيادت بياره. لذتی که من از غرق شدن تو سررسيدنامه می برم, به هيچ لذت ديگه ای شبيه نيست. امروز 6 تاش رو پيدا کردم. اون تک جمله هايی که گفتم مثل hyperlink هستند فقط بدرد صاحب سررسيدنامه می خوره, ولی مطالب طولانی تر هم توش هست.
توی اولين مطلب اشاره کردم که تو هر زمينه ای سريع بند می کردم (می کنم) به اينکه خودم می خوام يه کاری بکنم. و ضمناً گفتم ادبيات رو هم بی نصيب نگذاشتيم. امروز يه چندتايی مطلب شبه ادبی تو سررسيدنامه ها پيدا کردم که يکی يکی پستشون می کنم.
مطلب اول : طرح ادبی
ديوار

ديوار بلند باغ همسايه ی قديمی ما بلندتر از آن است که بشود از بالای آن پايين پريد. بدون اينکه آسيب جدی ببينی. ولی من هميشه دليلی برای اين کار پيدا کرده ام:
اولين بار که بچه بودم به هوای ديدن توله سگ های تازه متولد شده رفتم روی ديوار و بدون درنگ پريدم آنطرف. نتيجه اين شد که بخاطر ضرب ديدن قوزک هر دو پا تا يک هفته به سختی راه می رفتم. به محض اينکه پاهايم خوب شد و درد آنها را فراموش کردم برای دومين بار به ديدن آنها رفتم. از همان راه قبلی. بعدها سومين بار و چندمين بار هم اتفاق افتاد.
***
هر سال آخر پاييز برای خوردن نارنگی بايد به باغ همسايه ی قديمی می رفتم؛ و قطعاً از روی ديوار بلند آن. لذا تا پايان فصل نارنگی من در راه رفتن مشکل داشتم.
اولين باری که گير افتادم 13 يا 14 سال داشتم. رفته بودم زاغ سياه دختر همسايه بغلی را چوب بزنم. آخر عاشقش شده بودم. پايين که پريدم صدای شکستن استخوان پايم را شنيدم. واقعاً بد پريده بودم. ولی خيلی زود خوب شدم و کاملاً يادم رفت. پايم را می گويم نه عشق را.
***
اکنون پس از چندين سال دوباره پای ديوار ايستاده ام و چقدر دوست دارم که دوباره بروم بالای آن و در يک لحظه خودم را از آن بالا رها کنم. نمی دانم به چه بهانه ای، ولی خيلی دوست دارم اين کار را بکنم. اما نه اين باغ مال ماست، نه باغ بغلی باغ همسايه ما و نه اين ديوار، ديوار بلند باغ همسايه ی قديمی ما.
آذر 81

جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۸۵

شبکه خبر

امروز صبح تو اخبار ساعت 9:30 شبکه خبر يه چيزی شنيدم که همينجور ذهنم رو مشغول کرده. مضمون خبر اين بود که يک جوان ايرانی (که متأسفانه اسمش رو درست نشنيدم) می خواد در حمايت از مظلومان لبنانی و فلسطينی و همچنين حق استفاده از انرژی صلح آميز هسته ای 2700 کيلومتر اسکيت کنه! نه 2، نه 27، نه 270، بلکه 2700 کيلومتر! ماشاالله به اين اراده ها و خوشا به اين سعادت ها. تبارک الله و تقبل الله! ولی ما چی؟ واقعاً من و شما چيکار کرديم؟ چيکار می خوايم بکنيم؟ هيچ وقت شده يه کدوم از ماها در جواب اين همه جنايت و زورگويی حداقل يه 2 کيلومتر اسکيت کرده باشيم؟ يا لااقل يه فريزبی ای، يا حتی بومرنگی؟ ما کی می خوايم به خودمون بيايم؟ نکنه خدای نکرده، نعوذبالله دچار سنت املاء شده بشيم!
ولی ای کاش اين برادر دلاور و بزرگوار لااقل اعلام می کرد از اين 2700 کيلومتر، چند کيلومترش برای لبنانه، چندتاش برای فلسطين و چندتاش برای حقه (منظور همان حق مسلم ماست) تا يه آدم کم سعادتی مثل من اين همه ذهنش مشغول نشه. از صبح تا حالا با خودم ميگم: «يعنی چندتاش مال فلسطينه؟ 950 تا, و اگه 1180 تاش رو بذاريم برا لبنان، 570 تا برا حق می مونه, نه احتمالاً لبنان 1030تا و حق 720, ولی آخه بيروت تأسيسات زيربنايی براش نمونده. ما می تونيم يه کمی حق رو به تعويق بندازيم. خوب پس ميشه ...».
از اونجايی که می دونم نشستيد اين عدد ها رو جمع زديد ببينيد من درست کار کردم يا نه, می شه فهميد که شما هم برادرهای علاقمند و مخلصی هستيد. بنابراين می تونيد بعنوان تمرين تمام حالات بهينه رو بدست بياريد [ر.ک. εψιλον]. (راهنمايی: مشتق را برابر صفر قرار دهيد و ...)

پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۵

اولین مطلب

سلام،
يادمه اولين روزی که الفبای انگليسی رو ياد گرفتم، بجای اينکه کلماتی رو که بهم می گفتن (hello, Reza, …) ياد بگيرم همش فکر میکردم که چه کلمه ای رو خودم می تونم بنويسم. آخرش يه چيزی نوشتم بردم نشون برادرم دادم گفتم اينو بخون : wame sauad .
گفت: اين چيه؟
گفتم: نوشتم دام صياد (حالا اين عبارت از کجا اومده بود تو ذهنم نمی دونم)
گفت: چه جوری خونديش که شد دام صياد؟!!!
منم براش توضيح دادم که w (دبليو) حرف اولش دال و u (يو) حرف اولش ياء هستش. خوب ديگه بقيه اش هم که درسته ! خلاصه بيشتر از اينکه خنده اش بگيره، عصبانی شده بود و زورش گرفته بود که از کجا اينارو آوردم.
(اين برادری که الان گفتم معرف حضور خيلی از دوستان هست, کافيه من بگم دلکش و ماجرای حنجره ی چند مليون تومانی ...)
***
روزی که تونستم اولين آهنگ رو با سه تار بزنم، بلافاصله بعدش دست و پا می زدم که يه آهنگ بسازم (از خودم در بيارم) و ضمناً حاضر به ساختن آهنگی که کمتر از يک شاهکار بشری باشه هم نبودم! کمتر از يکسال بعد نت خوانی رو ياد گرفتم و هنوز اولين وزن خوانی رو کامل تموم نکرده بودم که رفتم و شروع کردم به نوشتن نت آهنگ کارتون هايی که دوستشون داشتم (يکيش اون کارتون عروسکی بود که می خوندن بيا بيا بيرون بيا از دل خاک بيرون بيا ...).
***
اولين داستان هايی که نه فقط با هدف سرگرمی خوندم کارهای هدايت بود که تو دوره دبيرستان از يکی از دوستام گرفتم. نمی دونم بعد از اولين داستانش بود يا اولين کتابش که سريع يه داستان نوشتم به اسم وصيت نامه. کل داستان دو صفحه بود و در واقع عبارت بود از متن آخرين يادداشت شخصی به نام منوچهر در آخرين لحظات قبل از خودکشی (با قرص). بعدش هم ول کن معامله نبوديم، الا و بلا می خواستيم شاهکارهای ادبيات را يکی بعد از ديگری سوسکشون کنيم!
***
از اين دست کارها خيلی کردم. اينا فقط چند تا نمونه شه (شطرنجی لطفاً). من يه دوستی دارم به اسم ميرزاد که بيشتر دوستام ميشناسنش. از بچه های شريف (روزگار)ه. می گفت دوتا استاد داشتن يکيشون تو تمام فيلدهای کامپيوتر يه اطلاعاتی داشته، ولی فقط يه اطلاعاتی داشته. يکی ديگشون فقط تو يه فيلد تخصص داشته، اما آی تخصص داشته. بچه ها اسماشون رو می ذارن –چاهی به عمق بينهايت- و -اقيانوسی به عمق يک سانت- . به قول سهيل که اونم انسان شريفي بود, بعنوان تمرين تعيين کنيد کدوم اسم مال کدوم استاد بوده؟ (تو پرانتز بگم : (هر بار و در هر برخورد بيشتر از اين سهيل خوشم مياد. اين دفعه هم که داشتم وبلاگش رو نگاه می کردم حسابی روشن شدم!!!)) الغرض؛ حالا من اخيراً اين احساس بهم دست داده که من يه استخرکی به عمق يک سانت هستم (اگه طول و عرض استخر هم يک سانت نباشه!).
امروز بعد از چند سال(!) يه کمی وقتمون آزاد شد و همسر نازنينمون هم از صبح زود رفته بود بيرون. ما هم نشستیم بجون اينترنت (البته بهتره بگم اينترنت با اين سرعتش جونمو گرفت). خلاصه وبلاگ های داستان کوتاه, پيمان شکن, εψιλον رو تورق کردم و انصافاً عجب وبلاگ ها دوست داشتنی ای (با عرض شرمندگی و شطرنجی بايد بگم ناصر، مهدی, علی و سهيل (مناشی وبالگ فوق (مناشی: جمع منشی به معنی انشاء کننده؛ وبالگ: جمع وبلاگ ، چطوره؟)) از دوستان خيلی نزديک من هستن و من تا حالا يکی دوبار بيشتر وبالگشون رو تورق نکرده بودم). اين شد که گفتم آقا رضا فقط جای تو خاليه. اين گوی و اين ميدان, بسم الله. ببينم پرخواننده ترين وبلاگ رو روبراه می کنی يا نه. [ر.ک. سه پاراگراف اول].
***
7 سال بعد...
اولين روزی که با حوصله چند تا بلاگ خوندم و اولين comment ام رو برا ناصر نوشتم، شب نشده وبلاگ خودم upload شده بود...