عرض حال

یکشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۶

Murphy's Laws: 1

Smile, tomorrow is worse!

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶

به جای دو کلمه خشک و خالی

کلیه ی اشعار زیر رو و اصلاً مطلب رو بطور کامل تقدیم می کنم به علی فتح اللهی


لابد برای شم هم پیش آمده است که به دوستی زنگ بزنید و از آن طرف سیم پیام گیر یا پاسخگوی اتوماتیک برایتان یک قطعه موسیقی بنوازد یا شعری زمزمه کند. بین ایرانیان با ذوق هستند کسانی که به جای دو کلمه خشک خالی، عدم حضور خود را با کلام منظوم در تلفن اعلام می کنند.
یکی از همین جماعت از دوست خود ع.ی که شاعری طناز (یعنی طنز پرداز!) است درخواست کرده بود برایش یک دوبیتی بسازد تا روی دستگاه ضبط کند. ایشان هم ساخته اند:
شرمنده از آنم که نباشم به سرایم
تا با تو سلامی و علیکی بنمایم
گر لطف کنی نمره و پیغام گذاری
پاسخ دهم ای دوست به محضی که بیایم
اما کار به همین جا خاتمه پیدا نمی کند. درخواست دوست، راهنمای ذهن شاعر می شود که سری بزند به خانه شعرای پیشین و بیندیشد که اگر حافظ و خیام و فردوسی و دیگران در عصر Answering Machine زندگی می کردند چه کلامی روی این ماشین می گذاشتند.
و این است حاصل این تفرس:
در منزل حافظ:
رفته ام بیرون من از کاشانه خود، غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه خود، غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
آن زمان کو باز گردد خانه خود، غم مخور
در منزل سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده استم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دادی به دستم
در منزل خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از ما یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد
در منزل فردوسی:
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب
در منزل مولانا:
بهر سماع از خانه ام، رفتم برون رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم
در منزل منوچهری دامغانی:
از شرم به رنگ باده باشد مویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد مویم
در منزل باباطاهر عریان:
تلیفون کرده ای جانم فدایت
الهی مو به قربون صدایت
چو از صحرا بیایم، نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت


یکشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۶

مهندسی نرم افزار


تازگی ها شروع کردم به همکاری با یه وبلاگ با عنوان UML، که توش مطالب بدردبخوری در زمینه ی تحلیل و طراحی شیءگرا هست. این کار رو کردم فقط واسه اینکه هی بعضی ها نگن چرا این کامپیوتری ها همه چیز می نویسن الا مطلب کامپیوتری.
توضیح بیشتری نمی دم، همه چیز تو خود وبلاگ مشخصه.

جمعه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۶

چگونه بخوانم؟ چگونه ببینم؟

یکی از بهترین تصمیماتی که گرفتم -و از زمانی که گرفتمش تا حالا هر روز محکم تر شده- اینه که بیشتر وقتی رو که برای دیدن فیلم و خوندن آثار ادبی در نظر می گیرم، صرف کارهای غیر ایرانی کنم. برای هر دوتاش مثال می زنم:
مثال اول (فیلم):
آخرین فیلم خارجی که دیدم (به لطف مهدی خان، یا مهدی جان معروف به Around Us) فیلم Talk to her بود که تا دو سه روز بعد از دیدن فیلم، هنوز لذت اون رو زیر پوستم حس می کردم. دستش درد نکنه که دو تا فیلم دیگه از همین کارگردان بهم داده تا ببینم.
آخرین فیلم های ایرانی که دیدم فیلم های خون بازی به کارگردانی رخشان بنی اعتماد (توی سینما) و آفساید به کارگردانی جعفر پناهی (توی خونه) بودند. دو تا از کارگردانان بزرگ سینمای نه چندان بزرگ ما. در مورد اولی که باید بگم تا دو سه روز وقتی یادم به وقتی که صرف دیدن فیلم کردم و پولی که بابت بلیط دادم می افتاد دچار همان احساس معروف تادسته می شدم. دومی هم انصافاً برای خالی نبودن عریضه بد نبود، هر چند که خیلی خندیدم، ولی این رو می شه گذاشت به حساب خوش خندگی من و البته اگه با یکی از دوستای بامزه تر از خودم (علی دهقانیان) می دیدم، خیلی بیشتر از این حرفا می خندیدم و به اتفاق، اعصاب حاضرین رو خرد می کردیم.
مثال دوم (ادبیات):
در حال حاضر مشغول خوندن دو کتاب «بچه های نیمه شب»[رمانی به ترجمه مهدی سحابی] و «بازنشستگی و داستان های دیگر»[ مجموعه داستان، اثر محمد محمدعلی] هستم. (البته خوبه، یعنی بد نیست، همیشه باید همین کار رو بکنم که تعادل برقرار بشه، اولی بهت حال میده برای پر کردن خلاء هنری و دومی حالتو می گیره برای جلوگیری از پر شدن ظرفیت هنری، یعنی یه وقت نترکی! (از مصدر ترکیدن لطفاً، نه از مصدر ترکمونیدن)) . البته به یکی دو سال اخیر هم که نگاه می کنم، تا جایی که حافظه ام یاری میده، همینطور بوده، به غیر از استثناهایی، آثار ایرانی فقط در بهترین حالَت، حالِت رو نمی گیرن. خلاصه یعنی تعطیل.
یافتن مثال های بیشتر را بعنوان تمرین به خواننده واگذار می کنیم.
نتیجه بحث: چقدر من کتاب می خونم! چقدر فیلم مبینم! من خیلی فرهیخته هستم!

چهارشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۶

What should we call the "Persian Gulf"?

Proposed alternate names
... Some parties use terms like "The Gulf" or the "Arabo-Persian Gulf". After the Iranian Revolution of 1979 some people in Islamic groups suggested the use of "Islamic Gulf." The originator of the term Islamic Gulf is not known, while some people suggest that prominent figures of the early years of the Islamic republic including Ruhollah Khomeini, Mehdi Bazargan, and Sadegh Khalkhali may have supported the idea. The idea was quickly abandoned after Iran was invaded by its predominantly Muslim neighbor, Iraq. Possibly the most famous person who has used the term "Islamic Gulf" recently has been Osama bin Laden, who used the term as late as 1996.

To read the complete text click here.

به سبک زیر متن

- می دونی مغز من مثل چی می مونه؟ کمد آقای ووپی توی کارتون تنسی تاکسیدو
- یعنی چی؟
- همه چی توش هست، شلوغ و بهم ریخته، و هر چی بخوای پیدا کنی باید یک ساعت بگردی
- آخه آقای ووپی هر دفه پیداش می کرد، ولی تو هیچوقت هیچی پیدا نمی کنی!

شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۶

چگونه بخوانم؟ چگونه بنویسم؟

معمولاً وقتی یک مطلبی می خونم (می شه تعمیمش داد و به جای کلمه ی متن کلمه ی اثر رو بکار برد) یکی از چهار حالت زیر برام پیش میاد:
1- پیچیدگی متن از فهم من بیش تره و لذا من چیزی دستگیرم نمیشه. پس در مورد این دسته خیلی چیزی ندارم که بگم.
2- پیچیدگی متن جوریه که در تیررس فهم من هم هست. معمولاً از ارتباط با این متون لذت می برم که میشه گفت بین اندازه ی لذت و میزان پیچیدگی یه جور رابطه وجود داره.
3- وقتی متن رو می خونم رد پای تلاش های (مذبوحانه ی) نویسنده (همون تلاش هایی که خودم هم حین نوشتن یه چیزی می کنم) رو توی اثر می بینم (بازم یادآوری می کنم که این اثر ممکنه یه قطعه موسیقی، شعر، نقاشی و متون غیرهنری هم باشه). از خوندن این متون خیلی لذت نمی برم.
4- ببخشید اشتباه شد! فکر کنم این مورد چهارمی همون سومیه. فقط شاید بشه این رو اضافه کرد که در مورد چهارم خالق بیچاره ی اثر و تلاش های مذبوحانه اش را از بالا دارم می بینم. یعنی خیلی پیش پا افتاده، یا خیلی سطح پایین یا ...
نکته 1: در ساده نوشتن (حذف تلاش خودآگاه برای ایجاد پیچیدگی)، یک نوع پیچیدگی طبیعی در اثر بوجود میاد.
نکته 2: اگه نکته 1 رو اضافه نکرده بودم مطلبم شبیه اون جوکی می شد که میگفت «اصولاً آدم ها رو میشه به سه دسته تقسیم کرد، دسته ی اول، دسته ی دوم و از همه مهمتر دسته ی سوم»

چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶

ققنوس


در افسانه ها آمده است که ققنوس مرغی است خوشرنگ و خوش آواز که منقار او سیصدوشصت سوراخ دارد و بر کوه بلندی در مقابل باد نشیند و صداهای عجیب از منقار او برآید. گفته اند که هزار سال عمر کند و چون سال هزارم به سرآید عمرش به آخر رسد، آنگاه هیزم فراوانی گرد آورد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند، بدانگونه که آتش از بال او بجهد و در هیزم افتد و او در آتش خود بسوزد، و از خاکسترش تخمی حادث گردد و از آن ققنوسی دیگر پدید آید، گفته اند که او را جفت نیست و موسیقی را از آواز او دریافته اند.

ایران نیز چون آن مرغ شگفت بی همتا بارها در آتش خود سوخته و باز از خاکستر خویش زاییده شده...

برگرفته از متن نوشته شده در کنار نقش برجسته ققنوس در موزه خانه زینت الملک در شیراز

بچه های نیمه شب


در نیمه شب پانزدهم اوت 1947 همزمان با اعلام استقلال هند، هزار و یک کودک بدنیا می آیند. لحظه ای اساطیری است، مردم در خیابانها هلهله می کنند و تولد اسطوره نوینی را جشن می گیرند. کشوری به دنیا آمده است که گر چه «پنج هزار سال تاریخ دارد، شطرنج را اختراع کرده و با پادشاهان دوره میانی مصر داد و ستد داشته است» با این همه کشور نوزادی است، نتیجه رویایی همگانی است که همه آن را خواسته و برایش جانفشانی کرده اند.
کودکانی که در ساعت اساطیری نیمه شب پانزده اوت زاییده شده اند، پدیده هایی جادویی اند، به هر کاری توانایند؛ می توانند پرواز کنند و در زمان پس و پیش بروند، ماهی ها را تکثیر کنند و در کویر خشک سبزه برویانند. کودکانی اند که در دوران تیرگی کالی یوگا، که با باور هندوها صدها هزار سال ادامه دارد، با روشنی امید به دنیا آمده اند.
...
هزارو یک کودک نیمه شب پانزدهم اوت همه آن چیزهایی هستند که هند کهن و نوزاد به آن تواناست. و ششصد میلیون هندی، در جشن سبز و زعفرانی شبه قاره، آغاز این توانایی ها را جشن می گیرد. اسطوره ی تازه ای زاده شده است که می تواند جای ششصد میلیون خدای هندی را بگیرد: اسطوره ی آزادی، که امید می رود سرنوشت بسته به جبر خدایان بیشمار را بشکند، در دل تیرگی هزاران ساله راه روشنی را بگشاید. و اسطوره ی توانایی، تا توده های درمانده ی تقدیر زده دوش خود را از سنگینی بار تاریخ بتکانند، افسون سنت را بشکنند و دیگر ششصد میلیون ذره غبار خاموش و فراموشکار نباشند.
اما بیدار شدن از خوابی پنج هزار ساله آسان نیست، ...

برگرفته از پیشگفتار کتاب بچه های نیمه شب به قلم مهدی سحابی

اشاره: رمان "بچه‌های نیمه‌شب" (چاپ سال 1981) به‌عنوان اولین اثر جدی نویسنده چند سال قبل از رمان جنجالی‌اش انتشار یافت و با استقبال بزرگی مواجه شد؛ جایزه‌ی "بوکرپرایز" را برایش به ارمغان آورد و کتابش به بیش از سی زبان، ترجمه و منتشر شد. در سال 1993، "بچه‌های نیمه‌شب" برنده‌ی جایزه‌ی "بوکر ِ بوکرها" و به‌عنوان بهترین کتابی که طی 25 سال اول جایزه‌ی بوکر این جایزه را کسب کرده است شناخته شد. در لیستی که انتشارات "رندم هاوس" امریکا در سال 1999 از صد رمان برتر قرن بیستم منتشر کرد، "بچه‌های نیمه‌شب" نیز در کنار رمان‌های بزرگ دنیا، ردیفی را به خود اختصاص داده.
مهدی سحابی، این کتاب و کتاب دیگر نویسنده به نام "شرم" را در سال‌های اول دهه‌ی شصت به‌فارسی ترجمه و توسط نشر تندر منتشر کرد. در سال 1364، ترجمه‌ی "بچه‌های نیمه‌شب" برنده‌ی جایزه‌ی بهترین رمان خارجی شد و مترجم کتاب، از دولت ایران (فکر کنم از دست رئیس جمهور وقت) جایزه گرفت.